طاهاطاها، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

طاها نفس مامان و بابا

طاها جون بالاخره داره راه میره

پسرم بالاخره بعد از اینکه این همه تاتی تاتی کردی تونستی راه بری اما به نظر من که یه کم توی ١٣ ماهگی برای راه رفتن دیره ولی اشکالی نداره   البته میدونی اولین قدم هاتو کی برداشتی عزیزم؟ تقریبا چند روز به عید مونده بود منو بابا سر سفرهء شام نشسته بودیم تو هم طبق معمول مشغول خراب کاری بودی که یه دفعه تو وایسادی خیلی آروم  یه  قدم از سمت بابا برداشتی و اومدی سمت من  نمیدونی پسرم من و بابا اینقدر هیجان زده شده بودیم که واقعا نمیدونستیم باید چه کار کنیم ولی دیگه از اون به بعد هر دفعه چند قدم برمیداشتی تا اینکه توی سن ١٣ ماهگی بالاخره درست و حسابی راه رفتی عزیزم  مبارک ...
3 ارديبهشت 1390

واکسن یکسالگی طاها جون

    پسر گلم شما باید واکسن یک سالگیتو دوم فروردین میزدی ولی چون توی عید بود همه جا تعطیل بود دکترت گفت اشکالی نداره اگر واکسنت رو بعد از تعطیلات بزنیم. خلاصه پسرم ماهم  صبر کردیم تا اینکه حسابی توی عید به شما خوش بگذره بعدش یه دفعه با این واکسن تلافی کنیم  ولی میدونی پسرم تو اصلا بعد از واکسن مامان و بابا رو اذیت نکردی فقط موقع واکسن دو ماهگیت یکم تب کردی و اذیت شدی    ولی دیگه هیچ وقت بعد از واکسن زدن زیاد اذیت نشدی به خصوص برای واکسن یک سالگیت چون فقط یه واکسن بود و قطره و واکسن سه گانه نداشت دکتر گفت که تب نمیکنی و خدارو شکر نه خودت زیاد اذیت شدی ...
15 فروردين 1390

عکسای طاها جون در سفر

پسرم ما تقریبا تا آخر نوروز بندر بودیم.بابا علی از گل پسرم عکسای قشنگی گرفته که دلم نمیاد اونارو تو وبلاگت نذارم. امیدوارم دوست داشته باشی                   پسرم فکر کنم اینجا خیلی خوابت میاد.قربون پسر خوابالوم برم پسرم یادته که گفتم تو مامان جونو خیلی دوست داری؟!  همین علاقهء زیاد تو به مامان جون به من و بابا کمک کرد تا تو مسافرت خیلی راحتر باشیم آخه شما بیشتر پیش مامان جون بودی تا پیش ما ...
11 فروردين 1390

طاها جون دریا رو دوست داره

پسرم نمیدونستم تو اینقدر دریارو دوست داری. اصلا وقتی برای اولین بار دریا رو دیدی نترسیدی تازه کلی هم ذوق کردی.اینقدر خوشحال بودی که نگو و کلی آب بازی کردی وقتی با هم میرفتیم کنار دریا تو اصلا دلت نمیخواست از آب جدا بشی . خلاصه که کلی بهت خوش میگذشتو خوشحال بودی . مامان و بابا با شادی تو شاد بودن و در کنار تو کلی به همه خوش گذشت عزیزم. امیدوارم که همیشه مثل الان شاد و خوشحال باشی پسرم .مامان و بابا خیلی خیلی و بیشتر از همیشه دوستت دارن عزیزم   ...
5 فروردين 1390

تولدت مبارک طاها جون

سالها پیش خواب دیدم ,خواب یک کودک شیرین و وقتی او را به آغوش کشیدم گفتم چه خوب است  مادر بودن!ماها بعد گفتند پسری در راه است. آرام آرام رشدت را و بزرگ شدنت را تصور کردم.  هر روز بزرگتر میشدی و من عاشق تر و ما باورمان میشد که قرار است نام دیگری انتخاب   کنیم : مادر و پدر ....... شاید همان روزها باورم شد که این عنوان ابدیست و هرگز از من   جدا نخواهد شد . خیلی حرفها با تو زدم و تو هیچ نگفتی ,روزهایی بود که دلم میگرفت,روزهایی  بود که خسته میشدم اما تو همیشه آنجا بودی و هر تکانت به من امید میداد و عشق بود که شعله  میگرفت. خوشحالم برای...
2 فروردين 1390

سال نو مبارک طاها جون

سال نو مبارک پسرم. صد سال به این سالها عزیزم. سال ٩٠ اولین نوروز تو‚پسرم. امیدوارم نوروزهای زیادی رو ببینی.امسال ما اومدیم بندر عباس,یه شهری به اسم گروک  که نزدیک مینابه. ما مهمونه دوستای بابا جون هستیم  .  من مطمئنم امسال به همه خیلی خوش میگذره به خاطر اینکه حالا دیگه تو هم کنارمون هستی عزیزم.پسرم با اینکه امسال اولین نوروز شما بود ولی موقع تحویل سال شما خواب تشریف داشتی   یعنی همه خواب بودن فقط منو بابا علی بیدار بودیم آخه سال تحویل نصف شب بود .از ته دلم برای پسر گلم آرزوی بهترینارو کردم. امیدوارم تو زندگی به هرچی که لیاقتشو داری برسی امیدوارم زندگی شاد و طولانیی ...
1 فروردين 1390

طاها جون میره مسافرت

  آخ جون طاها داره میره سفر.    پسرم این اولین مسافرت شماست. ما با مامان جون اینا  و خاله الهه اینا داریم برای عید میریم بندر عباس . خونهء دوستای بابا جون همه خیلی خوشحالن ولی تو بیشتر از همه میدونی چرا؟  چون تو عاشق ماشین سواری هستی تا اونجا میتونی حسابی واسه خودت کیف کنی . ما 27 اسفند ساعت 5 صبح راه اوفتادیم میدونی چند ساعت تو راه بودیم 18 ساعت ولی با اینکه راه طولانی بود ولی بازم خیلی خوش گذشت.  ما بعضی وقتا تو  ماشین بابا جون بودیم بعضی وقتا هم تو ماشین عمو محمد و بالا خره رسیدیم. خسته نباشی عزیزم   ...
27 اسفند 1389

مهربون ترین بابای دنیا

پسرم من همیشه دلم میخواست از عشق بابا علی نسبت به تو برات بگم ولی اینقدر علاقهء بابا علی به تو زیاد و پاکه که اصلا قابل بیان نیست عزیز‚دلم من فکر میکنم اونقدری که بابا تورو دوست داره هیچ کس نمیتونه کسه دیگه ای رو دوست داشته باشه البته احساس تو هم به بابا یه جور خیلی خاصه که تا به حال به هیچ کس دیگه نداشتی پسرم بابا همیشه با رفتار و کاراش نشون میده که عاشقانه تو رو دوست داره و حاضره برای خوشحالی‚تو هر کاری بکنه تا تو بدونه هیچ مشکلی ,شاد و خوشبخت زندگی کنی. عزیزم نمیتونم احساسات‚قشنگ‚ بابارو با چند تا جملهء کوتاه بیان کنم ولی همین قدر میتونم بگم که من تو چشمای بابا وق...
11 اسفند 1389

بالاخره طاها جون دندون در آورد

      وای پسرم از دو ماهگیت آب دهنت همین جوری میرفت .وقتی هم بردمت دکتر‚ دکترت گفت شاید قراره   زودتر دندون در بیاری ولی پسرم این زود دندون در آوردن شما تا یازده ماهگی طول کشید ولی بالاخره دندون در آ وردی مبارکه عزیزم  ولی پسرم اصلا مامانو بابارو  موقع دندون در آوردن اذیت نکردی آخه پسرم دیگه مرد شده آقا شده ولی میدونم که خودت خیلی درد کشیدی عزیزم . حالا دیگه گل پسر‚مامان همه چی میتونه بخوره.گرچه عزیزم تو اینقدر خوش خوراک و شکمویی که تا الانم که دندون نداشتی همه چی میخوردی   ...
10 اسفند 1389

اولین شب یلدای طاها جون

شب یلدات مبارک پسرم. امیدوارم همهء شادی های زندگیت مثل یلدا بلند و سرشار از خوشی و خوشبختی باشه. امسال اولین شب چلهء شماست. ولی چون شب یلدا درست بعد از عاشورا بود زیاد حال و هوای شادی نداشت.ما و خاله الهه اینا رفتیم خونهء مامان جون و بابا جون. پسرم تو با اینکه هنوز دندون در نیاوردی و خیلی هم کوچولو هستی ولی خیلی خیلی شکمو یی.  دوست داری همه چی بخوری ولی لیمو شیرینو بیشتر از همه دوست داری نوش جونت عزیزم.تازه یه کار دیگه هم کردی با اینکه وقتی هندونه میخوری اذیت میشی ولی بازم هندونه خوردی و تا صبح دلت درد میکرد  امید وارم پسر گلم یلداهای زیادی رو تجربه کنی و همشونم برات خوب و به یاد موندنی باشه عزیزم پسرم امیدوارم:"...
30 آذر 1389